ابوذر
در
زمان خلافت عثمان، نظر به این که عثمان، بیت المال را به دلخواه خود به
افراد می داد، به خصوص به بستگان خود چندین برابر می داد و همان ها را از
فرمانداران و استانداران بلاد مسلمین کرده بود، ابوذر با لحن و زبانی تند
از عثمان انتقاد می کرد، و با خواندن آیه 34 سوره توبه، او را آماج پیاپی
تیرهای سرزنش خود قرار می داد که:
«و الّذین یکنزون الذّهب و الفضّه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرّهم بعذاب الیم؛ و آنانی را که طلا و نقره، ذخیره می کنند، و آن را در راه خدا، انفاق نمی کنند، به عذاب سخت، بشارت بده»
تا روزی به مردمی که در حضورش بودند، گفت: «آیا برای امام و رهبر، روا است، مالی را (از بیت المال) برای خود بردارد، تا آن گاه که برایش ممکن شد، قرض خود را ادا کند؟!».
کعب الاحبار (که در خانواده یهودی بزرگ شده بود و به ظاهر در صف مسلمین بود و از یاران مخصوص عثمان به شمار می آمد) گفت: «اشکالی ندارد».
ابوذر که در مجلس حضور داشت، سخت بر آشفت، و کعب الاحبار را مخاطب قرار داده و گفت: «ای یهودی زاده، آیا تو دین ما را به ما می آموزی؟!»
عثمان ناراحت شد و گفت: ای ابوذر، چقدر آزارت به من، و زخم زبانت به یاران من زیاد شده است؟! از این پس حق نداری در مدینه بمانی، برو به شام.[3]
ابوذر غفاری به جرم حق گوئی، به شام تبعید شد، و تحت نظر استاندار شام یعنی معاویه قرار گرفت.
ابوذر در شام نیز در فرصت های مختلف بر ضد روش های طاغوتی معاویه، سخن می گفت و به افشاگری می پرداخت. سرانجام معاویه احساس خطر کرد، و نامه ای برای عثمان نوشت و از وی خواست که ابوذر را به مدینه باز گرداند.
وقتی نامه به عثمان رسید، عثمان در جواب نامه نوشت ابوذر را به مدینه باز گردان، و پس از رسیدن جواب نامه، معاویه ابوذر را با دشوار ترین وضعی به مدینه باز گرداند، به گونه ای که گوشت ران هایش از بدنش جدا شد.
مورّخ معروف، واقدی نقل می کند: وقتی که ابوذر (پس از مراجعت از شام) بر عثمان وارد شد، عثمان گفت: لا انعم الله بقین عینا: «خدا چشم «قین» را روشن نگرداند» (یا هیچ چشمی با دیدار قین، روشن نگردد).
ابوذر گفت: هرگز نام من «قین» نیست.
عثمان گفت: لا انعم الله بک عینا یا جنیدب: «ای جنیدب خدا هیچ چشمی را بوسیله تو روشن نگرداند».
ابوذر گفت: نام من «جندب» است، و رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ مرا عبد الله (بنده خدا) نامید، و من برای خود، همین نام را بر گزیدم.
عثمان گفت: «تو می پنداری که ما می گوئیم دست خدا بسته شده، خدا فقیر است و ما ثروتمند؟!»
ابوذر گفت: اگر این را نمی گوئید، می بایست مال خدا (بیت المال) را، در راه خدا انفاق می کردید و به دست بندگان خدا می رساندید، ولی من گواهی می دهم که از رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیدم که فرمود:
«اذا بلغ بنوابی العاص ثلاثین رجلاً جعلوا مال الله دولاً و عباده خولاً و دینه دخلاً؛ وقتی که دودمان عاص، به سی تن برسند، مال خدا را از آن خود بدانند، و بندگان خدا را غلام خود خوانند، و دین خدا را مایه دخل خود گیرند».
عثمان را حاضران سوال کرد: آیا شما این سخن را از رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیده اید؟
حاضران گفتند: «نه».
عثمان گفت: «وای بر تو ای ابوذر، آیا نسبت دروغ به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می دهی؟!».
ابوذر از حاضران پرسید: «آیا نمی دانید که من راستگو هستم».
گفتند: نه، نمی دانیم.
عثمان گفت: به سراغ علی ـ علیه السلام ـ بروید و او را به این جا بیاورید، رفتند و پیام عثمان را به علی ـ علیه السلام ـ گفتند و علی ـ علیه السلام ـ در مجلس حاضر شد.
عثمان به ابوذر گفت: حدیثی را که خواندی، برای علی ـ علیه السلام ـ نیز بخوان.
ابوذر، همان حدیث را (که اگر فرزندان عاص به سی نفر برسند ....) خواند.
عثمان به علی ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا این حدیث را تو از پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیده ای؟»
علی ـ علیه السلام ـ فرمود: نه، نشنیده ام، ولی ابوذر راست می گوید.
عثمان گفت: «از کجا راستگوئی ابوذر را شناخته ای؟»
علی ـ علیه السلام ـ فرمود: از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ شنیدم فرمود:
«ما اظلّت الخضراء ولا اقلّت الغبراء علی ذی لهجه اصدق من ابی ذر؛ آسمان سایه نیفکند، و زمین به پشت نگرفت، صاحب زبانی را که راستگوتر از ابوذر باشد».
حاضران همه گفتند: «ما نیز این مطلب را از رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیده ایم».
ابوذر رو به حاضران کرده و گفت: «من این خبر را در مورد دودمان عاص، از خود رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیدم که شما مرا در صدق این خبر متهم کردید، هرگز گمان نمی بردم که از اصحاب محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ چنین بشنوم که اینک شنیدم».[4]
به این طریق ابوذر، هم چنان اعتراض می کرد، و مطالب را آشکارا بیان می نمود.
سرانجام عثمان بعد از بگو مگو با ابوذر، او را از مدینه به ربذه، (یکفرسخی مدینه) اخراج و تبعید کرد.
ابوذر به همراه همسر و دو فرزندش که یکی دختر و دیگری پسر بنام «ذرّ» بود، با برداشتن اندک وسیله زندگی به سوی ربذه رفت، در حالی که در سن و سال پیری بود، و در همان دشت سوزان ربذه پس از مدتی به شهادت رسید، در حالی که همسر و پسرش قبل از او در آن دشت، مظلومانه به لقاء خدا پیوسته بودند، و تنها یک دخترش به یادگار مانده بود... .
اینک باز می گردیم به اصل مطلب در رابطه با نهج البلاغه:
هنگام تبعید ابوذر، عثمان دستور داد که اعلام کنند که هیچ کس حق ندارد با ابوذر سخن بگوید، و او را بدرقه کند، و به «مروان بن حکم» (پسر عمویش) گفت: مراقب باش که هیچ کس ابوذر را بدرقه نکند.
ولی امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ و حسن و حسین ـ علیهما السلام ـ و عقیل برادر علی ـ علیه السلام ـ و عمّار یاسر، به بدرقه ابوذر شتافتند.
امام حسن ـ علیه السلام ـ با ابوذر سخن می گفت، مروان فریاد زد: ای حسن خاموش باش! مگر فرمان خلیفه را نشنیده ای که کسی با ابوذر سخن نگوید، اگر نشنیده ای اینک بشنو.
امام علی ـ علیه السلام ـ به مروان حمله کرد، و تازیانه اش را بین دو گوش مرکب مروان زد و فرمود: «دور شو، خدا تو را به آتش هلاکت افکند» او نزد عثمان رفت و جریان را بازگو کرد.[5]
ابوذر در بدرقه کنندگان ایستاد تا با آن ها وداع کند، هر یک از بدرقه کنندگان سخنی گفتند:
نخستین شخص، امام امیر مؤمنان بود که فرمود:
«یا اباذر انّک غضبت لله فارج من غضبت له، ان القوم خافوک علی دنیاهم و خفتهم علی دینک...؛ ای ابوذر، تو برای خدا خشم کردی، پس به او امیدوار باش، مردم به خاطر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو به خاطر دینت از آن ها ترسیدی، پس آن چه را که آن ها برایش در وحشتند (یعنی دنیا) به خودشان واگذار، و از آن چه ترس داری که آن ها گرفتارش شوند (کیفر خدا) فرار کن، چقدر آن ها محتاجند به آن چه از آن منعشان می کردی؟ و چقدر تو بی نیاز هستی از آن چه تو را منع می کردند، و بزودی در می یابی که پیروزی از آن کیست؟ اگر درهای آسمان ها و زمین را بر روی بنده ای ببندند، ولی آن بنده از خدا بترسد، خداوند راهی را برای او خواهد گشود... .[6]
به این ترتیب، امام علی ـ علیه السلام ـ از یار راستین رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ دفاع کرد، و به ما آموخت، که همواره یار و مدافع مظلوم باشیم و از حق، طرفداری کنیم.
[1] . الغدیر، ج 8، ص 312 و 313.
[2] . مدرک قبل، ص 314 به نقل از 9 کتاب معتبر اهل تسنّن.
[3] . الغدیر، ج 8، ص 292 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 8، ص 256.
[4] . شرح نهج حدیدی، ج 8، ص 257 ـ 259.
[5] . شرح نهج حدیدی، ج 8، ص 253.
[6] . نگاه کنید به نهج البلاغه، خطبه 130.
«و الّذین یکنزون الذّهب و الفضّه و لا ینفقونها فی سبیل الله فبشرّهم بعذاب الیم؛ و آنانی را که طلا و نقره، ذخیره می کنند، و آن را در راه خدا، انفاق نمی کنند، به عذاب سخت، بشارت بده»
تا روزی به مردمی که در حضورش بودند، گفت: «آیا برای امام و رهبر، روا است، مالی را (از بیت المال) برای خود بردارد، تا آن گاه که برایش ممکن شد، قرض خود را ادا کند؟!».
کعب الاحبار (که در خانواده یهودی بزرگ شده بود و به ظاهر در صف مسلمین بود و از یاران مخصوص عثمان به شمار می آمد) گفت: «اشکالی ندارد».
ابوذر که در مجلس حضور داشت، سخت بر آشفت، و کعب الاحبار را مخاطب قرار داده و گفت: «ای یهودی زاده، آیا تو دین ما را به ما می آموزی؟!»
عثمان ناراحت شد و گفت: ای ابوذر، چقدر آزارت به من، و زخم زبانت به یاران من زیاد شده است؟! از این پس حق نداری در مدینه بمانی، برو به شام.[3]
ابوذر غفاری به جرم حق گوئی، به شام تبعید شد، و تحت نظر استاندار شام یعنی معاویه قرار گرفت.
ابوذر در شام نیز در فرصت های مختلف بر ضد روش های طاغوتی معاویه، سخن می گفت و به افشاگری می پرداخت. سرانجام معاویه احساس خطر کرد، و نامه ای برای عثمان نوشت و از وی خواست که ابوذر را به مدینه باز گرداند.
وقتی نامه به عثمان رسید، عثمان در جواب نامه نوشت ابوذر را به مدینه باز گردان، و پس از رسیدن جواب نامه، معاویه ابوذر را با دشوار ترین وضعی به مدینه باز گرداند، به گونه ای که گوشت ران هایش از بدنش جدا شد.
مورّخ معروف، واقدی نقل می کند: وقتی که ابوذر (پس از مراجعت از شام) بر عثمان وارد شد، عثمان گفت: لا انعم الله بقین عینا: «خدا چشم «قین» را روشن نگرداند» (یا هیچ چشمی با دیدار قین، روشن نگردد).
ابوذر گفت: هرگز نام من «قین» نیست.
عثمان گفت: لا انعم الله بک عینا یا جنیدب: «ای جنیدب خدا هیچ چشمی را بوسیله تو روشن نگرداند».
ابوذر گفت: نام من «جندب» است، و رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ مرا عبد الله (بنده خدا) نامید، و من برای خود، همین نام را بر گزیدم.
عثمان گفت: «تو می پنداری که ما می گوئیم دست خدا بسته شده، خدا فقیر است و ما ثروتمند؟!»
ابوذر گفت: اگر این را نمی گوئید، می بایست مال خدا (بیت المال) را، در راه خدا انفاق می کردید و به دست بندگان خدا می رساندید، ولی من گواهی می دهم که از رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیدم که فرمود:
«اذا بلغ بنوابی العاص ثلاثین رجلاً جعلوا مال الله دولاً و عباده خولاً و دینه دخلاً؛ وقتی که دودمان عاص، به سی تن برسند، مال خدا را از آن خود بدانند، و بندگان خدا را غلام خود خوانند، و دین خدا را مایه دخل خود گیرند».
عثمان را حاضران سوال کرد: آیا شما این سخن را از رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیده اید؟
حاضران گفتند: «نه».
عثمان گفت: «وای بر تو ای ابوذر، آیا نسبت دروغ به رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ می دهی؟!».
ابوذر از حاضران پرسید: «آیا نمی دانید که من راستگو هستم».
گفتند: نه، نمی دانیم.
عثمان گفت: به سراغ علی ـ علیه السلام ـ بروید و او را به این جا بیاورید، رفتند و پیام عثمان را به علی ـ علیه السلام ـ گفتند و علی ـ علیه السلام ـ در مجلس حاضر شد.
عثمان به ابوذر گفت: حدیثی را که خواندی، برای علی ـ علیه السلام ـ نیز بخوان.
ابوذر، همان حدیث را (که اگر فرزندان عاص به سی نفر برسند ....) خواند.
عثمان به علی ـ علیه السلام ـ گفت: «آیا این حدیث را تو از پیامبر ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیده ای؟»
علی ـ علیه السلام ـ فرمود: نه، نشنیده ام، ولی ابوذر راست می گوید.
عثمان گفت: «از کجا راستگوئی ابوذر را شناخته ای؟»
علی ـ علیه السلام ـ فرمود: از رسول خدا ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ شنیدم فرمود:
«ما اظلّت الخضراء ولا اقلّت الغبراء علی ذی لهجه اصدق من ابی ذر؛ آسمان سایه نیفکند، و زمین به پشت نگرفت، صاحب زبانی را که راستگوتر از ابوذر باشد».
حاضران همه گفتند: «ما نیز این مطلب را از رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیده ایم».
ابوذر رو به حاضران کرده و گفت: «من این خبر را در مورد دودمان عاص، از خود رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ شنیدم که شما مرا در صدق این خبر متهم کردید، هرگز گمان نمی بردم که از اصحاب محمد ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ چنین بشنوم که اینک شنیدم».[4]
به این طریق ابوذر، هم چنان اعتراض می کرد، و مطالب را آشکارا بیان می نمود.
سرانجام عثمان بعد از بگو مگو با ابوذر، او را از مدینه به ربذه، (یکفرسخی مدینه) اخراج و تبعید کرد.
ابوذر به همراه همسر و دو فرزندش که یکی دختر و دیگری پسر بنام «ذرّ» بود، با برداشتن اندک وسیله زندگی به سوی ربذه رفت، در حالی که در سن و سال پیری بود، و در همان دشت سوزان ربذه پس از مدتی به شهادت رسید، در حالی که همسر و پسرش قبل از او در آن دشت، مظلومانه به لقاء خدا پیوسته بودند، و تنها یک دخترش به یادگار مانده بود... .
اینک باز می گردیم به اصل مطلب در رابطه با نهج البلاغه:
هنگام تبعید ابوذر، عثمان دستور داد که اعلام کنند که هیچ کس حق ندارد با ابوذر سخن بگوید، و او را بدرقه کند، و به «مروان بن حکم» (پسر عمویش) گفت: مراقب باش که هیچ کس ابوذر را بدرقه نکند.
ولی امیرمؤمنان علی ـ علیه السلام ـ و حسن و حسین ـ علیهما السلام ـ و عقیل برادر علی ـ علیه السلام ـ و عمّار یاسر، به بدرقه ابوذر شتافتند.
امام حسن ـ علیه السلام ـ با ابوذر سخن می گفت، مروان فریاد زد: ای حسن خاموش باش! مگر فرمان خلیفه را نشنیده ای که کسی با ابوذر سخن نگوید، اگر نشنیده ای اینک بشنو.
امام علی ـ علیه السلام ـ به مروان حمله کرد، و تازیانه اش را بین دو گوش مرکب مروان زد و فرمود: «دور شو، خدا تو را به آتش هلاکت افکند» او نزد عثمان رفت و جریان را بازگو کرد.[5]
ابوذر در بدرقه کنندگان ایستاد تا با آن ها وداع کند، هر یک از بدرقه کنندگان سخنی گفتند:
نخستین شخص، امام امیر مؤمنان بود که فرمود:
«یا اباذر انّک غضبت لله فارج من غضبت له، ان القوم خافوک علی دنیاهم و خفتهم علی دینک...؛ ای ابوذر، تو برای خدا خشم کردی، پس به او امیدوار باش، مردم به خاطر دنیای خود از تو ترسیدند، و تو به خاطر دینت از آن ها ترسیدی، پس آن چه را که آن ها برایش در وحشتند (یعنی دنیا) به خودشان واگذار، و از آن چه ترس داری که آن ها گرفتارش شوند (کیفر خدا) فرار کن، چقدر آن ها محتاجند به آن چه از آن منعشان می کردی؟ و چقدر تو بی نیاز هستی از آن چه تو را منع می کردند، و بزودی در می یابی که پیروزی از آن کیست؟ اگر درهای آسمان ها و زمین را بر روی بنده ای ببندند، ولی آن بنده از خدا بترسد، خداوند راهی را برای او خواهد گشود... .[6]
به این ترتیب، امام علی ـ علیه السلام ـ از یار راستین رسول خدا ـ صلی الله علیه و اله و سلم ـ دفاع کرد، و به ما آموخت، که همواره یار و مدافع مظلوم باشیم و از حق، طرفداری کنیم.
[1] . الغدیر، ج 8، ص 312 و 313.
[2] . مدرک قبل، ص 314 به نقل از 9 کتاب معتبر اهل تسنّن.
[3] . الغدیر، ج 8، ص 292 ـ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 8، ص 256.
[4] . شرح نهج حدیدی، ج 8، ص 257 ـ 259.
[5] . شرح نهج حدیدی، ج 8، ص 253.
[6] . نگاه کنید به نهج البلاغه، خطبه 130.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 13:21 توسط ابوذر
|